تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بشارت

 معنويت كه نباشد انسان به پست ترين چيزها نيز روي مي آورد .

چندي پيش در خبرها آمده بود:يك مرد بلغاري زنش را در ازاي يك بز به دوستش واگذار كرد .

اين خبر واقعا مشمئزكننده است ، تهوع آور است ، نفرت انگيز است و تا مغز استخوان را

مي سوزاند .

در اين فراموشخانه دنيا كه فاصله با خدا و معنويات زياد شده است چه چيزها كه نمي شنويم .

بشر با چه سرعتي به سوي قهقرا و پستي پيش مي رود كه خود هم نمي داند . مغز آدم سوت

مي كشد وقتي اين خبرها را مي شنود ، به ويژه ما كه در عرصه و متن رويدادها هستيم با شنيدن

برخي اتفاقات چه عذاب روحي و رواني بايد تحمل كنيم .

ادامه خبر را بخوانيد :

يك دامدار بلغارستاني در بازار فروش حيوانات زن سومش را با يك بز عوض كرد !

اين مرد بلغار كه از سومين ازدواجش هم رضايتنمد نبود زنش را در قبال يك بز به دوستش

فروخت ! "استويل پاناياتف" كه ادعا مي كرد زن سومش "النا" نتوانسته است برايش فرزندي به

دنيا بياورد او را به بازار فروش حيوانات شهر "پلوديو" برد و با يك بز معاوضه كرد .

 پاناياتف گفته است يك روز قبل از معامله يكي از دوستانش به او گفته بود از زنش خوشش آمده

و حاضر است در برابر يك بز او را معامله كند !

با قبول اين معامله از سوي زنش ، پاناياتف او را در قبال دريافت يك بز به دوستش فروخت .

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 1:31 |

ورود ماده مخدر جديد :

 نام اين ماده "پان پراگ" است و در بسته بندي زيبا و با عکس هاي هنرپشه هاي هندي و

پاکستاني به صورت آدامس ، پاستيل و پودرهاي با طعم نعنا و خوشبوکننده دهان وارد کشور

مي شود . قيمت آن در مشهد 50 تا 300 تومان است . دليلي که مصرف کنندگان "پان پراگ" ها

را به سمت آن مي کشد احساس سرخوشي موقت ، سبکي سر،گيجي و شادي کاذب است .

اين ماده به شدت سرطان زاست .

لطفا براي همه بفرستيد .

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 16:57 |

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلوي "شام آخر" دچار مشكل بزرگي

شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل

"يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت

كند، تصوير مي كرد.

كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند. روزي در

 يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان

هم سرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها

و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده

بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را

زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده

 پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او

 را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او

نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند،

دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و درهمان وضع داوينچي از خطوط بي

تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند،

نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از

سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و

با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!"

داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه

همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم سرايي آواز مي

خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا

مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 19:37 |