تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بشارت

با احترام به همه مشهدي هاي بزرگوار

در سال هاي دور يکي از دوستان و همکاران مشهدي به من که کرماني هستم به شوخي گفت : شما کرماني ها چقدر سنگ دليد که خواجويتان (شاعر بلند آوازه خواجوي کرماني) گذاشت و رفت در شيراز مرد .

في البداهه با مزاح گفتم اما مثل شما مشهدي هاي قصي القلب امام رضا (ع) را که به شما پناه آورده و مهمان شما بود نکشتيم.

پشيمان از گفته خود پوزخندي زدو هيچ نگفت .

 

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 19:52 |

من اهل بنــــــانم.

"بنـــان" روستايي کوچک اما خوش آب و هوا در مناطق شمالي و کوهستاني شهرستان زرند کرمان است.

حد فاصل پابدانا و دشتخاک .

حدود چهل کيلومتر که از زرند به طرف کوهبنان حرکت کنيد پس از دشت خاک در ده کيلومتري در سر يک پيچ در سمت راست شما روستايي خودنمايي مي کند که "بنان" مي خوانندش.

اگر گذرتان به آن طرف ها افتاد از اين روستاي خوش آب و هوا هم ديدن کنيد ؛ البته در تابستان.

من اکنون بيش از 25 سال است که اين روستاي دوست داشتني را ترک کرده ام اما سالي دو سه بار به آنجا سر مي زنم .

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 17:48 |

 

 

يك كشته و 14 مجروح در عجيب ترين حادثه ورزشي سال 2008

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 17:57 |
روزي مرد کوري روي پله هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگار خلاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ، که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاض و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد!

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 16:1 |
کشاورزي بود که تنها يک اسب براي کشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!"
او پاسخ داد: "ممکن است"

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: "چه خوش شانسي!"
او گفت:"ممکن است"

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شکست. همسايه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواري!"
او پاسخ داد: "ممکن است"

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند:"چه خوش شانسي!"
او گفت: "ممکن است!"

و اين داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگي ادامه دارد.


+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 16:2 |