تبليغاتX
بشارت
عثمان بن سعيد مى گويد: فردى به من گفت كه من به خدمت امام صادق (ع ) شرفياب شده , عرض كردم :  آيه ای در قرآن كريم هست كه هنوز آن را درست درك نكرده ام . فرمود: آن آيه كدام است ؟

گفتم : آيه شريفه : "ادعونى استجب لكم" استِ ؛ كه ما دعا مى كنيم ولى اجابتى نمى بينيم .

فرمود: آيا خداوند متعال خلف وعده مى كند؟ گفتم : خير. فرمود: پس چرا اجابت نمى شود؟ گفتم : نمى دانم . فرمود: اما من تورا با خبر مى كنم :

فتحمد اللّه وتذكر نعمه عندك ثم تشكره ثم تصلى على النبى واله ـ صلى اللّه عليه و آله وسلم ثم تذكر ذنوبك فتقر بها ثم تستغفر اللّه منها فهذه جهة الدعاء.

 يـعنى : كسى كه اوامر الهى را اطاعت نمايد و سپس از راهش دعا كند , مستجاب مى شود.

 گفتم : راه دعا كدام است ؟

فـرمـود: ابـتدا خداوند متعال را حمد مى كنى , بعد نعمتهايش را به ياد مى آورى , سپس آنهارا شكر مـى گـزارى , بـعد بر پيامبر و آلش (ع ) صلوات مى فرستى , آنگاه گناهان خودرا ياد آور شده بدان اقرار مى كنى , پس از آن , از گناهانت استغفار مى نمائى , اين طريق دعاست .

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در جمعه 4 فروردین1391 و ساعت 21:14 |
سخن امام صادق (ع ) به میسر بن عبدالعزیز :
ـ یـا مـیـسر , ادع اللّه ولا تقل ان الا مر قد فرغ منه ان عند اللّه منزلة لا تنال الابالمساءلة ولو ان عـبـدا سد فاه ولم یساءل لم یعط شیئا فاساءل تعط.
یا میسر , انه لیس یقرع باب الا یوشک اءن یفتح لصاحبه
یـعـنـى : اى مـیـسر ! خدا را بخوان و نگو فرمان حق صادر شده است  ( و  طلب , فایده اى ندارد ) , چون نزد خداوند متعال , درجه و منزلتى هست که انسان بدون درخواست , به آن نمى رسد .
اگر بنده دهانش را بـبـنـدد و از او چـیـزى نـخـواهد , هیچ به او داده نخواهد شد , پس از خدا بخواه تا به تو بدهد .
اى میسر ! هیچ در کوبیده شده اى نیست مگر آنکه به زودى باز خواهد شد .

التماس دعا

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در دوشنبه 29 اسفند1390 و ساعت 15:48 |
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید:
چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت:
معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود:
تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم…! 
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت:
خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد .
* چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم .
چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی است .
+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در پنجشنبه 25 اسفند1390 و ساعت 14:6 |

على بن ابى حمزه می گوید:

دوستى داشتم که در دستگاه بنى امیه نویسنده بود، از من خواست از حضرت‏ صادق علیه السلام براى او وقت ملاقات بگیرم، حضرت اجازه داد. چون وارد شد سلام کرد و نشست و عرضه

داشت: فدایت شوم، در ادارات بنى امیه نویسنده بودم و از اینرو مال فراوانى به دست آوردم.
حضرت فرمود: اگر بنى امیه کسى را نمى‏یافتند تا در تمام امور به آنان کمک دهد، امر مال و

غنیمت و مسئله جنگ و امور سیاسى و اجتماعى، قدرت غارت کردن حق ما را نداشتند، اگر مردم آنان را رها می کردند چیزى جز آنچه در دست داشتند، نمى‏یافتند.

جوان عرض کرد: فدایت شوم راهى براى خروج از مال حرام جهت من هست؟
فرمود: اگر راهنمایى کنم می پذیرى؟ عرضه داشت: آرى، فرمود: از آنچه از این راه به دست

آورده‏اى بیرون شو، اگر صاحبان مال را مى‏شناسى به آنان برگردان، اگر نمى‏شناسى از جانب آنان صدقه بده، در این صورت من بهشت را براى تو ضامنم!

جوان زمانى طولانى سکوت کرد و سر به زیر انداخت، سپس گفت: فدایت شوم، انجام دادم.
او با ما به کوفه برگشت، چیزى نبود جز این‏که از آن جدا شد حتى از لباس ضرورى بدنش، ما

براى او لباس تهیه کردیم و مختصر نفقه‏اى به او می رساندیم.
چیزى نگذشت که مریض شد، به عیادتش رفتیم، در یکى از عیادت‏ها او را به حال احتضار

دیدم، چشم گشود و گفت: اى على بن ابى حمزه! به خدا قسم! امام صادق علیه السلام به عهدش وفا کرد!

این را گفت و چشم از جهان بست. چون به خدمت امام رسیدم به من نگریست و فرمود: عهدم را نسبت به دوستت وفا کردم، گفتم: فدایت شوم، راست می گویى، او این مسئله را به وقت مرگش به من خبر داد.


در هر صورت از مال حرام به هر صورت که هست بپرهیزیم، زیرا مال حرام‏ باعث تاریکى

باطن و غضب حضرت حق و دور افتادن از رحمت دوست و در بسیارى از مراحل، علت بطلان قطعى واجبات مانند نماز و طواف حج است.

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در دوشنبه 15 اسفند1390 و ساعت 15:30 |
می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد.

هیچیک را نتوانست حل کند ، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.
اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً  آن را حل نمی کرد ، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، بلکه بر عکس فکر می کرد باید حتماً  آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد .
چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد.

زندانی :
یک زندانی که قصد فرار داشت بطور مخفیانه خود را در یکی از اتاقکهای قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد.
زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً اینطور هم شد.
اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان میدهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلولهای بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود .
نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد.
آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود.

سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود.

اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند.

ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.

این نشان می دهد که دستگاه عصبی شما با توجه به آنچه فکر می کنید یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد.
دستگاه عصبی شما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد.
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد.
این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع اینطوری ساخته شده ایم.
ازتون میخوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتون چی میگین هیچ وقت نگین که چرا زندگی من اینجوری چون همش دست خودتون و این شمائین که زندگی خودتون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل میکنین یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر 

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در یکشنبه 16 بهمن1390 و ساعت 0:22 |
در این داستان ، مهم نفس انجام  دادن کار ُ مثبت است ، اصراری در نوع کار مثبت نیست
-----

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.

او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: " من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید " ؛ از این رو چراغ آوردم تا
بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او  تشکر  فراوان می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.
همین که به مسجد رسیدند ، مرد اول از مرد چراغ بدست درخواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار می کند و باز همان جواب را می شنود.
 مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم ."

 مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
 شیطان توضیح می دهد: "من شما را در راه به مسجد دیدم  و باعث زمین خوردن شما شدم . "  وقتی شما به خانه رفتید ؛ خودتان را تمیز کردید و دوباره برای رفتن  به مسجد برگشتید ؛ خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم  و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه مصمم تر به راه مسجد برگشتید.
 به خاطر آن ، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابر این برای سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد)  تلاش کردم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
پارسائی شما می تواند خانواده و فامیلتان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید .

ستایش خدای بلند مرتبه را

التماس دعا

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در جمعه 7 بهمن1390 و ساعت 17:28 |
 مطلب زیر قصه نیست.یه واقعیته .بخوانید و ببینید ما کجای این عالمیم
ببینید ایثار و از خود گذشتگی چگونه معنا پیدا می کند؟
چقدر گرفتار مادیات شده ایم....؟ کجا می رویم...؟
---
سلام مامان قهرمانم :
میدونی ...!
حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.
دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.
میگفت اگه مامانت ارایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...
می گفت :
زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره
میگفت:
شاگردهاش می فهمند شوهرش...
میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری
آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...
بابا هم که تو رو کتک میزنه...
فحش می ده...
حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم
فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.
من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه...
بعد می ری تا بابا کتکت بزنه
و موهای قشنگتو بکشه...
من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه .
آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه
دست خودش نیست...
تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه ...
به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی
از ترکش های توی بدنش
از موجی شدنش
از...
ما می فهمیم که وقتی بابا اروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه
وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه
دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی ...
من و ابجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم.
مامان جون!
مامان خوب و قهرمانم!
پس سهم ما چی می شه؟
ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم
می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری
فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه ...
مامان جون ، تولدت مبارک

 

+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در سه شنبه 6 دی1390 و ساعت 23:0 |
                                                                                                                                                                    
+ نوشته شده توسط حسن ضیاالدینی در سه شنبه 24 آبان1390 و ساعت 1:34 |